آرام من
استان گیلان . بین راه تالش به آستارا . قلعه ی صلصال (لیسار) این عکس رو شهریور ۸۵ در سفری که از مشهد به گرگان ساری رشت اردبیل تبریز ارومیه سنندج کرمانشاه ایلام و نهایتا اهواز داشتیم گرفتم میبینید از این دور دریای خزر و آسمان چقدر به هم نزدیکن و تشخیصشون از هم چه سخته اون دو تا سری هم که تو عکس می بینید راستیه داداش مهدی هست و چپیه داداش هادی ___________________________________ چیزی که بار ها و بار ها شاهد اتفاق افتادنش بودم و با ایمانی که بهش دارم سعی کردم هیچوقت فراموشش نکنم امروز وقتی رفتم سراغ دیوان حافظ در قالب یه شعر خیلی زیبا دیدم *** دل مرنجان که زهر دل به خدا راهی هست هر که را هیچ به کف نیست به دل آهی هست دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست آنجاکه باید دل به دریا زد همین جاست به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست ! چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست ! درين ساحل كه من افتاده ام خاموش، غمم دريا، دلم تنهاست . وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست ! ***** خروش موج، با من مي كند نجوا، كه : - « هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ! كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... » ***** مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست ! ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ، اميد آنكه جان خسته ام را ، به آن ناديده ساحل افكنم نيست ! فریدون مشیری ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن: به یاد وبلاگ اولم (دل دریایی) که خیلی بهش وابسته بودم اما ...
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


