تبليغاتX
آرام من


آرام من

دو چیز حیرانم می کند

یکی آبیه دریا که می بینم و می دانم که نیست

و دیگری صفای باطن زیبایت که نمی بینم و می دانم که هست

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

منظورم هر کسی نبودا!!!!!!!!!!! دوستان به خودتون نگیرید

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/09/24ساعت توسط هدی | |

امروز اختتامیه هفته پژوهش بود .هفته ای که برای همه ی بچه های دانشگاه ما  به خصوص بچه های

آی تی روزهای به یاد موندنی ای رو بوجود آورد .خاطرات خیلی زیادی تو این هفته با بچه ها داشتیم از

 همکاری های گروهی و دانشجویی گرفته تا شوخی ها و صمیمیتی که بین بچه ها بود و همه ی این ها

 دست در دست هم داد  تا روزهای فراموش نشدنی و تکرار نشدنی ای  برای ما رقم بزنه.نمیدونم این ۱

هفته ای  که هرروزش رو از ساعت 8 صبح تا 5 بعد از ظهر توی نمایشگاه  با بچه ها بودیم و تا فرصتی

گیر میاوردیم ازغرفمون جیم میشدیم وسر از غرفه های رشته های دیگه در میاوردیم و تو این سر کشیدن

 ها با رشته ها ی مختلف دانشگاهی آشنا شدیم و اطلاعات و تجربیات زیادی هم به دست آوردیم رو 

چطور توصیف کنم.فقط در همین حد میتونم بگم که بعد از مراسم اختتامیه و گرفتن عکسهای دسته

جمعی اکثر بچه ها از جمله من و دوستام اشک تو چشمامون جمع شده بود.هر چند که کسی  

چیزی بروز نداد اما این رو به وضوح تو چشم های همه ی بچه های هفته پژوهشی می تونستیم

بینیم .من به شخصه از غرفه ی شیمی و زیست شناسی بیشتر از بقیه غرفه هاخوشم اومد

توی غرفه ی زیست شناسی تشریح زنده موش و اردک رو از نزدیک شاهد بودم که شاید دیگه هیچ وقت

 فرصت نشه همچین چیزایی  رو ببینم آخه نیست ما مهندسیم (ما رو چه به این کارا)

یادش بخیر روز افتتاحیه یکی از آقایون برگزاری ستاد هفته پژوهش ازراضیه و رضوان و فاطمه و

میترا (دوستای گل من)خواست که یه دیوار سنگی بسازن و تا نمایشگاه  افتتاح نشده به کسی

 اجازه ندن از سالن روبه رو غرفه ی ما که که اولین غرفه اون سالن بود وارد بشه بچه ها هم

دست های هم رو گرفتن و به کسی اجازه ی ورود از اون سالن رو نمیدادن منم از توی غرفه

تماشاشون میکردم که یه آقایی اومد و خواست از دیوار سنگی بچه های ما رد بشه که راضیه

جلوشو گرفت و اون آقا که دید این دیوار سنگی به این آسونی ها باز نمیشه به راضیه گفت وااای

اون بالا رو ببین و با دست به پشت سر راضیه اشاره کرد تا راضیه برگشت عقب رو ببینه اون آقا

پسر عین جت از دیوار سنگی گذر کرد و به ریش بچه های ما خندید البته خودش ریش داشت

 یه ریش خودش بخنده! و من که شاهد این صحنه ی مضحک بودم نمی دونستم چطور جلوی

 خنده ی خودمو بگیرم

بعد از اختتامیه هم کندن و پاره کردن تزئینات دو تا دیوارغرفمون که 2 روز تمام  12 نفره وقت صرفش کرده

 بودیم و کلی براش زحمت کشیده بودیم حسابی دیدن داشت .دو تا عکس از غرفمون میذارم تا به زودی

عکسهای مراسم و سمینارهای نمایشگاه و بقیه غرفه ها هم به دستم برسه فقط میتونم  بگم دلم

 برای تمام این صمیمیت ها و همکاری های خالصانه بچه ها خیلی خیلی تنگ میشه!!!!!!!!!!!!

سخن آخر:حیف شد تموم شد...........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 اما غرفه ی خودمون:تجهیزات شبکه روبه نمایش گذاشته بودیم و برای علاقه مندان توضیحات کاملی رو در این باره ارائه دادیم و آموزش شبکه کردن دو کامپیوتر در ۳ دقیقه رو داشتیم و بروشور درباره رشته مهندسی فناوری اطلاعات چاپ کردیم و نشریه ای که کار بچه های ورودی 85 و 86 بود داشتیم. فلش مموری از 2گیگ تا 32 گیگ برای فروش داشتیم و انواع کارت های اینترنت برای مشترکان dial up و  از اون بهتر  اشتراک adsl  و توضیحات کاملی  به مراجعین غرفه

 اما تو بقیه ی  غرفه ها چیا دیدم:

اول از همه از غرفه ی زیست شناسی شروع میکنم که همسایه ی روبه رویی غرفه ی ما بود و جالب ترین چیزیکه توش دیدم همون تشریح موش و اردک بودو  بعد از اون چیزی که نظرمو جلب کرد ماهی های سفیدی  بود که رنگشون کرده بودن و  طرح های با نمکی روشون کشیده بودن و حتی لباشون رو هم قرمزکرده بودن (سر فرصت عکسهای ماهی ها رو هم میذارم)

بعدش غرفه ی ادبیات که همسایه سمت چپیه ما بود و مشاعره ای که راه انداخت حرف نداشت

غرفه ی زمین شناسی هم با سنگ های ماه تولدی که آورده بود بیداد کرده بود و چیز جالبی که داشت همون تصویر سه بعدیه بود

بعدش غرفه ی تربیت بدنی که جاتون خالی رفتم یه دست شطرنج زدم اما چشمتون روز بد نبینه داشتم میباختم و یه اسب و یه فیل از دست داده بودم که یکی از آقایون حراست دانشگاه به دادم رسید و کمک کرد و بعد از یه رقابت 30 دقیقه ای با بچه های تربیت بدنی من و آقای حراستی بردیم و اونا رو کیش و مات کردیم

البته دارتشون هم خیلی عالی بود تو این مدت روزی 10 تیرپرتاب کردم الان دیگه باید برای خودم کلی استاد شده باشم نه؟

غرفه ی علوم کامپیوتر و مهندسی نرم افزار هم که همگی آشنا بودن ترجیح میدم راجع بشون چیزی نگم

اما غرفه ی شیمی که عشق منه این رشته:

آزمایشهای خیلی جالبی جلوی روی ما انجام  دادن که از همه جالب تر برای من اون آتیشی بود که کف دستم گذاشتن بدون اینکه دستم بسوزه (یه مایعی که نمیدونم چی بود ریختن کف دستم و فندک زدن وای چشمتون روز بد نبینه شعله ی آبیه آتیش بود که فوران میکرد )اما واااااااااااااااااااای ازدست  بوش که تا فرداش هر کاری کردم بوش ازروی دستم نرفت و حتی عطر هم نتونست کارساز باشه

غرفه ی علوم اجتماعی هم خوب بود هرچند که عکس های داستان دنباله دارشون تکراری بودو توی هفته پژوهش پارسال هم دیده بودمشون

 آهان جاتون خالی رفتم غرفه روانشناسی  تست تیپ و شخصیت و عشق مثلثی دادم که نتیجه ی تستم به خودم مربوطه به قول بروبکس به کسی چه!

غرفه ی حقوق هم با اون طناب داری که گذاشته بود وسطش خیلی نظرمو جلب کرد فقط حیف که قدم نرسید سرمو بذارم تو طنابه و از دست این دانشگاهه ... راحت شم

کار بچه های مدیریت اجرایی و مدیریت پروژه و مهندسی صنایع هم بد نبود

با پول ها و ماشین حساب بزرگه ی غرفه حسابداری هم کلی عکس گرفتیم یادش بخیر

حدود 10 غرفه ی دیگه هم بود که من کاری به کارشون نداشتم چون زیاد برام جالب نبودن مخصوصا کشاورزی ها ( یه وقت فکرنکنید ازروی حسودی میگما  چون همه جایزه ها رو تو اختتامیه بردن)

نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت توسط هدی | |

آسمان فرصت خوبی است اگر پر بکشیم *** به افق های دل انگیز خدا سر بکشیم

         اینقدر تو عالم اینترنت با دوستان هنرمند و عکاس گشتم و از تجربیاتشون در

               عکاسی استفاده کردم از جمله داداش گلم مهدی که این دفعه جسارت به

             خرج دادم وجای طراحی یکی از عکس هایی که بعد از یه بارون نم نم  از تو

                                حیاط خونمون از آسمون گرفتم رو براتون میذارم 

            چون این عکس رو خیلی دوست دارم با شعر پایینی از دکتر شریعتی تقدیمش

                              میکنم به همه ی دوستان و یاران همیشگی وبلاگم 

                                                     ***

به نظاره آسمان رفته بودم ؛

گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ،

مرغان الماس پر

ستارگان زيبا و خاموش ،

تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته

به بازی افسون کاری شنا می کنند .

آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش

که تنها لبخند نوازشی است

که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ،

از راه رسيد و گل های الماس شکفتند

و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،

دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،

آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد .

و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که

گويي يک راست به ابديت می پيوندد !

 

دکتر علی شريعتی

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت توسط هدی | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت